عشق تقدیر

نه فانوسی دارم از تاریکی را
نه دیگر مَنده مویی سلمانی را

فقط غم گیره مَنکو ائ سراغی
بیَه در زندگی تقدیر چمن را

دَفرس از غیب گویان قدیمی
چقدر ام روزگار مَنده چمن را

چقدر از دلخوشیها مان شیه یِ
چقدر دِ داغ دل مَنده چمن را

سزای مندن در پای عشق ...
اگر ائ  قطره خون منده چمن را

چمن"" تقدیرِ ام عشق" امّا ای دل
بورن بگذر ت  از  ام عشق جانکا


~~~~


نه سوی چشمی مانده برایم و نه تار مویی

 فقط غم از من سراغ می گیرد،  این تقدیر من

از غیب گویان بپرسید که چقدر از زنگی ام باقی ست؟

چقدر از دلخوشیهامان رفته و چقدر از داغ دل برایمان باقی مانده ؟

اگر قطره خونی در رگهایم باقی مانده تقصیر عشق

تقدیر من این عشق ولی ای دل بیا تو  از این عشق نافرجام بگذر