افسانه های تاتی نیکی و بدی
افسانه های تاتی
نیکی و بدی
قسمت پایانی
گاو از دوری زری داد میزد و بیقرار بود دختر هم چند ( دَخچِگ) با خود میبرد تا حوصله اش سر نرود ۰روزی بادی وزید و کلاف دختر به همان گودال افتاد ۰دختر دنبال کلاف دوید تا به همان گودال رسیدو وارد شد درب بزرگی را دید و بدون سلام وارد شد ۰پیر زنی را دید که در گوشه ای نشسته پیر زن گفت اینجا چه میکنی۰دختر باتکبر پاسخ داد باد کلافم را اورده پیر زن سوال هایی که از زری پرسیده بود از او نیز پرسید ۰گفت خانه ی من بهتر یا خانه ی شما دختر پاسخ داد مرده شور خانه ی شما را ببرد ۰خانه ی ما تمیز تر است ۰سپس پیر زن پرسید سر من را نگاه کن آیا تمیز است ؟ دختر گفت نه سر تو پر از شپش است ۰ سر مادر من پاک و تمیز است۰ پیر زن کلاف را به او داد و گفت بسیار خوب ، موقع رفتن ، در دره ی اول دو چشمه هست ۰در چشمه ی اول دست و رویت را بشور و بعد برو پیش مادر جانت۰دخترک نیز همین کار را کرد و وقتی به خانه رسید ، مادر دید روی پیشانی دختر غده ی بزرگی در امده و بسیار زشت شده است ۰و این غده خیلی بزرگ شده بود و دختر ناچار بود شبها انرا بجوَد۰ بعد از مدتی برای دختر خواستگار امد و ازدواج کرد ۰ولی دختر همیشه صورتش را از شوهر میپوشاند۰شبی حوصله ی شوهر از کار دختر سر رفته بود پرسید تو چرا صورتت را میپوشانی ؟ چه چیزی داری که هرشب می جَوی ؟ دختر پاسخ داد مادرم آجیل ( شَو چَرَه) برایم فرستاده است انرا میخورم۰ شوهر باور نکرد و به زور روسری را از سر دختر برداشت صورت زشت و غده ی بزرگ اورا دید و گفت نمیتوانم اینگونه تحمل کنم ۰ اورا طلاق داد و به خانه ی پدرش فرستادو دختر همیشه پیش مادرش ماند ۰ به قول قدیمی ها هر چه بکاری همان را برداشت میکنی......
مطالب فوق توسط آقای یعقوب داورپناه ازمعتمدین منطقه جنوبی بخش شاهرودخلخال(اندرق) تهیه شده است
السلام علیک یا سید ابوالقاسم